تبليغاتX
مرگ عشق

مرگ عشق

سرزمین نور و شعر و ترانه

همیشــــــــــــــه بارانی!!!!

 

چقدردوست داشتم حرفهایم را بفهمید. چقدر دوست داشتم نگاههایم

را درک کنید.چقدر دلم می خواست یک نفر از من بپرسد: چرا نگاههایت

 انقدر غمگین است؟... چرا لبخندهایت این قدر بی رنگ است؟ .....

 اما افسوس که هیچکس نبود.!و همیشه من بودم و تنهایی ام ....

من و تنهایی و دفتری پر از خاطره....!!!!

آری ـــــ  با شما هستم!

شمایی که بی تفاوت از کنارم گذشتید و حتی یک بار هم نپرسیدید:

چـــــــــــــرا چشـــــــــــمهایت همیــــــــــشه بارانــــــــــــی اســــت؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م جعفری  | 

تا به حال زیر نجوای باران زیسته ای ...
تا به حال زیر تپش های آسمان رقصیده ای ...
رقص هر لحظه به رنگ تنهایی ...
در سکوت مروارید های آسمانی ...
تا به حال هم رنگ این آسمان گشته ای ...
تا به حال هم صدای این سرود گشته ای ...
تا به حال گوش به این آسمان لاجوردی دوخته ای ...
این صدای گریه هر پری که دور افتاده از این همه زیبایی ...
زیبایی چشمان خیس تو ... زیبایی آن صورت درخشان تو ... زیبایی آن صدای گیرای تو ...
هر لحظه اشکی پشت اشکی می چکد...
تا که شاید ببارد در نگاه ماه تو ...
تا که شاید پیوندی دهد دستان تو ...
در نگاه گم گشته این آسمان در دیدار تو ...
تا به حال زیر قطرات باران گم گشته ای...
تا به حال در سکوت این همه نجوا بیدار گشته ای...
این همان خواهش دیدار توست ...
این همان گم گشته امید در دیدار توست .....
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م جعفری  | 

من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي


 

در حسرت تو

  

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م جعفری  | 

فقط کمی مرده ام !

 
از وقتی که مردم
دلتنگی هایم چندین برابر شده است.
یادت هست؟
حتی آن روزها که تمام ثانیه هایش را
با تو بودن خرج می کردم
آرام و بی صدا می گفتمت:
دلتنگم.
و این دلتنگی لعنتی هیچگاه رهایم نکرد
تا لحظه ی مرگ.
دوستت دارم شیرین ترین کلمه ای ست که
در این مکان عجیب و غریب برایت می نویسم.
وقتی تازه زیر خاکی شدم
قدیمی تر ها تشر می زدند
که چرا هنوز هم به آن بالا فکر می کنی؟
در این جا
اندیشیدن به آن بالاها چندان خوشایند نیست.
هنوز موریانه ها به چشمانم نرسیده اند.
می دانی؟
من نگران قلبم هستم
اگر آن را هم بخورند
دیگر با کجای وجودم باید دوستت داشته باشم؟
اینقدر از من نترس
شب سوم بعد از مرگم
آمدم به خوابت که همین را بگویم،
اما از ترس جیغ زدی و از خواب پریدی.
نفهمیدم چرا تا این حد وحشت کردی !
اما ببین...
به خدا من همان عاشق سابقم
فقط...
فقط کمی مرده ام !
همین......
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م جعفری  | 

تداوم

 

به سرنگونی سودايی سُريده ام که از آن توان بر خاستنم نيست

در گذرگاه جانکاه اين شبان نمناک

فريادم را به خوناب خنجر خراشيده می خورم.

بر جگرم جای دشنه ايست که در بی قراری انتقام کوفته ام

و هستی ام خالی حضور خداوندگاری را به درد نشسته .

کلمات در کامم بوی گند مردار گرفته اند

چگونه شدن را چشيدن دردل اين ازدحام ؟

باز خلسه ای که تمام معادلات عمر را بر هم می زند

و لحظه های ابدی در ندامتی ناشناخته .

سياهی سنگين سياهچالی سرد

بر پرده های نازک نگاهم می افتد

و من دست در دست ياسی آشنا امواج را

نيم مرده و نيم زنده می پايم

تا کدام بماند بر بالای تداوم زيستن های ناخواسته.

آه .....

تمام بودن من بود

و به بازدمی عجول از جانم راندم.

وجودی نابود

ناممکن است

حتی اگر در امکان زيستن زيسته باشد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م جعفری  | 

آنزمان که رود دريا را می گويد: نباش که منم ، دريا سکوت می کند چرا که شکستن سکوتش نيستی رود است. باروری تفيست که خداوند به صورت کثيف انسان انداخته تا زباله های وجودش را درهستی بپراکند و از شعف چنين گندکاری شکوه مندی به تن توانمند خويش تفاخر کند. و خوش به سعادت آينه ای که خداوند بر سيماب صورتش تف نينداخته باشد. می دانم که هيچکدامتان نخواهيد فهميد کلمه هايم را ، نه که فهمشان دشوار باشد، ابدا چنين نيست ، بلکه شما در شکاف ذهنتان تنها بسته های از پيش ساخته داريد و اين کفاف نمی دهد معنای عالم را . معنای عجين با واژه های آشنا و ناشناخته را. اگر "تو" يکی از "شما "نيستی .... نمی گويم چه می کنی بعدِ خواندنِ اين خطوط چرا که چنين "تو"يی را پيش بينی کردن بلاهتِ محض است هرچند که رخسارت را می توانم تجسم کنم و آينه ای که به آب دهان خداوند مکدر نيست تماشاييست......
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م جعفری  | 

بیهوده می گویند برای خنده بهانه ای باید. غم فرش دائم دل است. شادی٬ شب عید رخت نو فلاکت است. غم بهانه نمی خواهد٬ وجود بس نیست؟ اکسیژن کفایت نمی کند؟ مارا که خنده معجزه ظهور یک حضور تازه است مارا که شادی تباهی اندوه است نقاب شادی ذاتی کافیست. دیگر وقت است که رخ بنماید این انفجار بی دلیل دردمند و گاه ماندگاری گهگاه دیگران است. هر روزه ما بر پرتوهای آنی اندوه دیگران دوام دردناکیست: ایستادن بر آستانه گذار مردم از تو تا به کجا..... باور نمی کنم تو را و شعرهایت را که به صبرم می خوانی به نیمه پر به مانده یک روز روشن دیگر. کدام قله در حلقه های قهقهه بنشسته؟ کدام قعر عمیقی رفیق فاصله های صد هزار بوده تا امروز؟ مرا ز بستر این همراهی بی همراه چه سود؟ مرا به ساحل این دریا نشستن و بر شن نوشتن از شنا چه فایده ؟ به قایقی اما بشارتم ده و شادم کن! برای این تداوم مدت مند به عمق هزاران پایی سکوت به مطلق تاریک و فضایی ورای ثبات مواج این سیاره ثروتمند مرا چه احتیاج غریبی است. صدای قهقهه می آید قایقی می باید...
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م جعفری  | 

می خواهم از رو رفتنت را ببینم

بیا

در رگهای من هنوز خون هست

هنوز زندگی هست 

در من هنوز تاب هست

توان هست

بیا

می خواهم از رو رفتنت را ببینم

بینوا

بازنده تویی نه من

بازی ات را می دانم

بیرحمی ات را می شناسم

سالهاست .

فراموش کرده ای شبهای درازم را

که تو ساخته بودی؟

جوانمردانه است

کمی هم استراحتم داده ای 

حالا وقت تلافی است نه؟

بیا

می خواهم از رو رفتنت را ببینم.

این تویی که روزی از روی در هم کشیده ام شرم می کنی

این تویی که روزی دست از زنده کشی می کشی

همه را به مرگ و مرا به حیات

بیا که حسرت ناله ام را به گور می بری

به گوری که از من دریغ می کنی

تا بر گور گرامیان زندگیم بمیرانیم

هه

این منم که می نویسم

این منم که ناله نمی کنم

حقیر تر از آنی که در دایره نگاهت بگریم

می خواهم از رو رفتنت را ببینم

با همین دو چشمه سرخ

و می بینم

می بینی....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م جعفری  | 

لازاروس

روزی به گور پدر زندگی خواهم خندید.به گور پدر مرگ نیز

امروز اما برآنم تا بایستم تا بمانم

امشب می خواهم تا ته نشینی سیاهی بیدار بمانم

امشب

تا صبح پیاده خواهم دوید

تا استیصالی ناگزیر و دوباره

 نمی دانم چگونه باز خواهم گشت

اما روزی به گور پدر مرگ می خندم

به گور پدر زندگی

و تقدیر نیز.

این منم که می نویسم:

"لازاروس"

از جنگ مرگ باز می گردم

به معجزت بوسه های مسیح

و تا شب صلیب زنده می مانم

تا صلیب شب

و آنگاه

به گور پدر زندگی می خندم

به گور پدر مرگ نیز.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م جعفری  | 

از روی سلولهای مغزم ايستگاه راه آهنی عبور می کند با هزاران ريل موازی

سوزن بان مدام ريل ها را عوض می کند

اما عجيب عبور مداوم تنها يک قطار است

تنها يک قطارپوست ذهنم را لمس می کند

و به شتاب می گذرد

و ثانيه ای ديگر دوباره می آيد و باز و باز

دست تکان می دهم شايد بايستد

شايد مسافری!

 قطار خالی من پر از سکوتی آشناست

تنها صدای سايشش بر ريلهاست که کابوس شبهايم  می شود.

رد پای هزاران قطار بر ايستگاهم مانده

باد زباله های حضورشان را تکان می دهد

تا پاهايم کمی بياسايند .

چشمهايم را می بندم

از سکوت ايستگاه حادثه ای رد می شود

بيدار می شوم

خيسی شور نورافکن هاگواهی می دهند

ذهنم دچار حادثه است.

غريبه ی آشنا

لختی بمان و بياسای بی هراس

مسير کدام مقصدی عبور مدام؟

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م جعفری  | 

دادگاه


    

 

  نامت چه بود ؟ آدم

      فرزند ؟ من را نه مادری نه پدر، بنویس اول یتیم عالم خلقت

      محل تولد ؟ بهشت پاک

      اینک محل سکونت ؟ زمین خاک

      آن چیست بر گرده نهادی ؟ امانت است

      قدت ؟روزی چنان بلند که همسایه خدا ، اینک به قدر سایه بختم به روی خاک

      اعضای خانواده ؟ حوای خوب و پاک ، قابیل خشمناک، هابیل زیر خاک

      روز تولدت ؟ در روز جمعه ای ، به گمانم که روز عشق

      رنگت ؟ اینک فقط سیاه ، ز شرم چنان گناه

      چشمت ؟ رنگی به رنگ بارش باران ، که ببارد ز آسمان

      وزنت ؟ نه آن چنان سبک که پرم در هوای دوست ، نه آن چنان وزین که نشینم بر
      این زمین

      جنسیت ؟ نیمی مرا در خاک ، نیم دگر خدا

      شغلت ؟ در کار کشت امیدم ، به روی خاک

      شاکی تو ؟ خدا

      نام وکیل ؟ آن هم فقط خدا

      جرمت ؟ یک سیب از درخت وسوسه

      تنها همین ؟ همین

      حکمت ؟ تبعید در زمین

      همدست در گناه ؟ حوای آشنا

      ترسیده ای ؟ کمی

      ز چه ؟ که شوم من اسیر خاک

      آیا کسی به ملاقات آمده است ؟ بلی

      که ؟ گاهی فقط خدا

      داری گلایه ای ؟ دیگر گلایه نه ، ولی

      ولی که بود ؟ حکمی چنین ، آن هم به یک گناه!!؟

      دلتنگ گشته ای ؟ زیاد

      برای که ؟ تنها فقط خدا

      آورده ای سند ؟ بلی

      چی ؟ دو قطره اشک

      داری تو ضامنی ؟ بلی

      چه کس ؟ تنها کسم خدا

      در آخرین دفاع ؟ می خوانمش ، چنان که اجابت کند دعا

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م جعفری  | 

آخرین تلاش

این آخرین تلاشمه واسه به دست آوردنت

باور کن این قلب و نرو

این التماس آخره

چقدر می خوای تو بشکنی

غرور این شکسته رو

هرچی می خوای بگی بگو

اما نگو بهم برو

این دلو عاشقش نکن

اگه منو دوست نداری

راحت بگو اگه می خوای قلب منو جا بذاری

دلم پر از شکایته اما صدام در نمیاد

می ترسم از دستم بری

کاری ازم بر نمیاد

این آخرین تلاشمه واسه به دست آوردنت

باور کن این قلب و نرو

این التماس آخره

چقدر می خوای تو بشکنی

غرور این شکسته رو

هرچی می خوای بگی بگو

اما نگو بهم برو

نرو نذار که بعد از این دنیا به عشق شک بکنه ،هرکی دلش جای دیگست عشق و بخواد

ترک بکنه ، نفس زدم از ته دل معصوم این قلب به خدا ، نذار بشه محال واسش، باور

عشق آدما

مرگ دلم پای تو اٍ اگه ازش گذر کنی

لب تر کنی رفیقتم

کافیه با ما سر کنی

مرگ دلم پای تو اٍ اگه ازش گذر کنی

لب تر کنی رفیقتم

کافیه با ما سر کنی

این دلو عاشقش نکن

اگه منو دوست نداری

راحت بگو اگه می خوای قلب منو جا بذاری

دلم پر از شکایته اما صدام در نمیاد

می ترسم از دستم بری

کاری ازم بر نمیاد

التماست نمی کنم
هرگز گمان نکن که این واژه را
در وادی آوازهای من خواهی شنید
تنها می نویسم بیا
بیا و لحظه یی کنار فانوس نفس های من آرام بگیر
نگاه کن
ساعت از سکوت ترانه هم گذشته است
اگرنگاه گمانم به راه آمدنت نبود
ساعتی پیش
این انتظار شبانه را به خلوت ناب خواب های تو می سپردم
حال هم
به چراغ همین کوچه ی کوتاه مان قسم
بارش قطره یی از ابر بارانی نگاهم کافی ست
تا از تنگه ی تولد ترانه طلوع کنی
اما
تو را به جان نفس های نرم کبوتران هره نشین
بیا و امشب را
بی واسطه ی سکسکه های گریه کنارم باش
مگر چه می شود
یکبار بی پوشش پرده ی باران تماشایت کنم ؟
ها ؟
چه می شود ؟
 
شكسپير ميگه: فراموش كن چيزي رو كه نمي توني بدست بياري ، وبدست بياور چيزي رو كه نمي توني فراموشش كني
 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م جعفری  | 

چقدر در تاریکی و تنهایی شعر نوشتن خوب است

اگر در این ترانه ها فریاد هم بزنم کسی نمی شنود

اگر حتی در ناباوریشان بمیرم کسی گریه نمی کند

اگر ازتو بخواهم که برگردی و بمانی هیچ کس سادگی

و خوش خیالی مرا ملامت نمی کند.این ترانه ها را

دوست دارم که واگویه ای از خلوت و تنهایی من اند

حتی اگر تو به ساده بودنشان بخندی

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م جعفری  | 

تنهای تنها

دیروز ها...

دیروز ها کسی را دوست می داشتم...

اما...

اما امروزها...تنهایی...تنهایی...

تنها...تنهایی را دوست  دارم...!

 

 

 

تنها کودکی کردم تنها به دنيا آمدم

تنهای تنها دنيا رو ميديدم تنهای تنها آسمونو حس ميکردم

تنها بزرگ شدم تنها به سرانجام انديشيدم

تنها پايان کارم رو تنهايی حدس زدم تنها با تو حرف ميزنم

تنها ، دلم رو با تو قسمت ميکنم تنها ، تنهاي يمو با تو لمس ميکنم

تنها هستم ، تنهای تنها تنها زندگی خواهم کرد

تنهای تنها خواهم بود تنهايی با من يکی شده

بر لوح سرنوشتم تنهايی حک شده و منتظر مينشينم

البته ، تنهای تنها برای رسيدن به آرامش

برای رسيدن به خدا تنهای تنها 

خسته ام

خسته

هيچ چيز مرا تسکين نمی دهد

بی تو خاموش ام

من به دنبال سحری سرگردان می گردم

تو سخن می گويی من نمی شنوم

تو سکوت می کنی من فرياد می زنم

با منی با خود نيستم

و بی تو خود را در نمی يابم

ديگر هيچ چيز نمی خواهد و نمی تواند تسکين ام بدهد

حقيقت بزرگ است و من کوچک ام

با تو بيگانه ام

مرا با خود آشنا کن بيگانه من

مرا با خودت يکی کن.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م جعفری  | 

اخر از عشق تو ساكن كليسا ميشوم .

ميكشم دست از مسلماني مسيحا ميشوم .

 آنقدر بر كشتي عشقت نشينم همچو نوح .

يا به عشقت ميرسم يا غرق دريا ميشوم.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م جعفری  | 

خداوند همه چيز مي‌شود همه كس را...

خداوند بي‌نهايت است و لامكان وبي‌زمان

اما به قدر فهم تو كوچك مي‌شود

و به قدر نياز تو فرود مي‌آيد

و به قدر آرزوي تو گسترده مي‌شود

و به قدر ايمان تو كارگشا مي‌شود

و به قدر نخ پيرزنان دوزنده باريك مي‌شود...

پدر مي‌شود يتيمان را و مادر

برادر مي‌شود محتاجان برادري را

همسر مي‌شود بي‌همسرماندگان را

طفل مي‌شود عقيمان را

اميد مي‌شود نااميدان را

راه مي‌شود گمگشتگان را

نور مي‌شود در تاريكي ماندگان را

شمشير مي‌شود رزمندگان را

عصا مي‌شود پيران را

عشق مي‌شود محتاجان به عشق را

...

خداوند همه چيز مي‌شود همه كس را...

به شرط اعتقاد، به شرط پاكي دل، به شرط طهارت روح، به شرط پرهيز از معامله با ابليس

بشوييد قلب‌هايتان را از هر احساس ناروا

و مغزهايتان را از هر انديشه خلاف

و زبان‌هايتان را از هر گفتار ناپاك

و دست‌هايتان را از هر آلودگي در بازار...

و بپرهيزيد از ناجوانمردي‌ها،ناراستي‌ها، نامردمي‌ها!

چنين كنيد تا ببينيد خداوند چگونه

بر سفره شما با كاسه‌اي خوراك و تكه‌اي نان مي‌نشيند

در دكان شما كفه‌هاي ترازويتان را ميزان مي‌كند

و در كوچه‌هاي خلوت شب با شما آواز مي‌خواند...

مگر از زندگي چه مي‌خواهيد كه در خدايي خدا يافت نمي‌شود ...؟

                                                     

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م جعفری  | 

ابهام زمان

بوی نان داغ می آمد

صبحگاهی بود

من تک وتنها

روی ابهام زمان ها راه میرفتم

ناگهان یک جا

سرزمین آشنا ئی را در افق دیدم

"چشمهایم بی نهایت بود"

مادرم از حسرت گندم

زردتر می شد

و پدر با خواهش یک سیب

سرخی رنگین کمان چهره را می باخت

من در این بلوا

یکه وتنها

اشتباه اول آدم و حوا را

درافق دیدم.

مادرم از حسرت  گندم

و پدر با خواهش یک سیب

این چنین بیچاره ام بنمود...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م جعفری  | 

خيلي خوب...خيلي زود تبديل شد به خيلي بد


خيلي زود .
هيچ كس هيچ چيز به من نگفت و به همين دليل سر در نياوردم!
كه خيلي خوب چقدر زود تبديل مي شود به خيلي بد!

آفتاب ... تبديل شد به سايه ، به باران
شور و شوق ... تبديل شد به لذت ، به درد
ترنم ترانه هاي دل انگيز جايش را داد به سر دادن سرود هاي غم انگيز
خيلي زود .
با " تا ابد " شروع شد
و ابد تبديل شد به گاهي ، به هيچ وقت!

     
و "مرا دوست داشته باش " تبديل شد به " جايي هم ( در قلبت ) براي من در نظر بگير "
خيلي زود .

خيلي خوب ... زودتر از آنكه فكر مي كرديم تبديل شد به خيلي بد
خيلي زود .
اگر هيچ كس به تو نگفته باشد ، حالا ديگر بايد بداني
كه خيلي خوب ، خيلي زود تبديل مي شود به خيلي بد !

خيلي زود .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م جعفری  | 

عاشق خسته

عاشق خسته ام از عشق جدایم نکنید

جز همان عاشق دل خسته صدایم نکنید

سالها از آتش دل سوخته ام ساخته ام

بازهم همسفر خاطره هایم نکنید

به خدا عشق گنه نیست عزیزان آخر

در میان همه انگشت نمایم نکنید

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م جعفری  | 

دلم را از تارهای چسبنده خاطراتت پاک میکنم ...

عنکبوت یادت مدام در پی شکار ارامش من است

یادم باشد که دلم خانه ارواح نیست!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م جعفری  | 

 

ميدونی وقتی خدا داشت بدرقت می کرد بهت چی گفت ؟جايی که ميری مردمی داره که می شکننت ،نکنه غصه بخوری ،من همه جا باهاتم .تو تنها نيستی ،تو کوله بارت عشق ميذارم که بگذری ،قلب ميذارم که جا بدی ،اشک ميذارم که همراهيت کنه و مرگ که بدونی برميگردی پيشم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م جعفری  | 

"بی تو خواهم مرد"

از هیاهوی واژه ها خسته شدم

من سکوتم را از هیجان قلبم آموختم

آیا سکوت روشن ترین واژه ها نیست

سکوت عشقم را از من گرفت ولی این بار می خواهم زندگی ام را از من بگیرد

شبی - شاید امشب -

نام زیبای معشوقه ام را با خوش ترین خط بر حواس پنجگانه ام خال خواهم کوفت

و زیر نور آن خواهم نشست

و هم زمان پایین آخرین برگ خاطراتم خواهم نوشت :

                                                                                    پـــــــا یـــــــان

 ای کاش تو چشمات زل می زدم و با صدایی آروم زمزمه می کردم "بی تو خواهم مرد"

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م جعفری  | 

با چشم ها یی که نمی شود نگریست / فقط باید گریست . . .


 

   

هیچ کس ویرانیم را حس نکرد

 

وسعت تنهاییم را حس نکرد

 

در میان خنده های تلخ من

 

گریه های پنهانیم را حس نکرد

 

در هجوم لحظه های بی کسی

 

درد بی کس ماندنم را حس نکرد

 

آنکه با آغاز من مانوس بود

 

لحظه ی پایانیم را حس نکرد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م جعفری  | 

به سان رود که در نشیب دره سر به سنگ می زند رونده باش ... امید هیچ معجزی زمرده نیست زنده باش ...


 

    زندگی چیزی نیست که لب ِ تاقچه ی عادت از یاد من و تو برود ...

 

 زندگی با همه ی وسعتِ خویش ، محفل ِ ساکت غم خوردن نیست ، اضطرابِ هوس دیدن و نا دیدن نیست .

 زندگی جنبش ِ جاری  شدن است از تماشا گر آغاز حیات تا جائی که خد ا می داند .

بدون ِ دریا کشتی بی معناست ، مرگ ِ کشتی اما در دریاست ، بدون ِ باور انسان بی معناست ، مرگ ِ انسان اما در انجماد ِ باورهاست  ...

وقتی راه رفتن آموختی ، دویدن بیاموز ، دویدن را آموختی پرواز را :

راه رفتن بیاموز زیرا راه هائی که می روی جزئی از تو می شود  و سرزمین هائی که می پیمائی بر مساحت ِ تو اضافه می کند ...

دویدن بیاموز ، چون هر چیزی را که بخواهی دور است و هرقدر که زود باشی دیر...

 و پرواز را یاد بگیر نه برای ِاینکه از زمین جدا باشی برای آنکه به اندازه ی زمین تا آسمان گسترده شوی .

من راه رفتن را از سنگ  آموختم ، دویدن را از یک کرم ِ خاکی و پرواز را از  یک درخت .

 بادها از رفتن چیزی بمن نگفتند ، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن نمی شناختند  . پلنگان  دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که   دویدن را از یاد بردند .  پرندگان نیز پرواز را بمن نیاموختند   ، زیرا   چنان در پرواز ِ خود غرق بودند که آنرا به فراموشی سپردند ...

اما سنگی که درد ِ سکون را شنیده بود ، رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق ِدویدن سوخته بود دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود ، از پرواز بسیار می دانست .

آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت ...

وقتی راه رفتن آموختی ، دویدن بیاموز و دویدن که آموختی پرواز را :

راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری ...

دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا را بدوی ...

 و پرواز را یاد بگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی ...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م جعفری  | 

خاطره

 
 
به دلنوشته هايم مي نگرم که بيش از هميشه از هنوز و فردا وديروز بيزارند

به دل دل روياهاي بي مرزي که خط به خط شعرهاي بي شکل و آهنگ تو در

 وجود آبي آسمان دلتنگيم جاري کردند

روزها مي گذرند بي آنکه مرا از رفت وآمدشان آگاه کنند

ومن تنها گاهي نگاهي به تقويم يادداشت ها مي اندازم

تا سالروز خاطره ها را از ياد نبرم

وبي اختيار براي اين روزگارزمزمه مي کنم :

"براي در هم شکستن ديوار

دستي به زخم هايم کشيده اند

تو گويي که هنوز ديروز است

ديروزي پر غرور"

ديروزي که تو را ميديدم  هرچند پنهاني

از ميان کلاسهاي سوت و کور و

درختهاي پر برگ

اي کاش مهربانتر بودي

با نگاه تر من آشناتر بودي
يا
در وزش سرد نسيم
قصه خسته مرا مي خواندي
يا
تو اي دوست براي دل من
روي قبرم به دروغ سنگ مي ساييدي...

بگذار از عشق بگوييم
بگذار تو را تكان دهم، بگذار تو را بچرخانم
دستم را بگير
 
تو را به آغازي تازه خواهم برد
به ديدن سرزمين موعود

بگذار دوستت داشته باشم
تو را به آغازي تازه خواهم برد

گرکليد قلبي را نداري قفلش نکن

اگر خداحافظي در راه است سلام نکن

اگردوست داري کسي رودلشو نشکن

اگردستي رو گرفتي رهايش نکن.........

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م جعفری  | 

رسوایی


 
 

      برف که ببارد

          دیگر تو را راحت خواهم یافت

    دیگر مسیرت را گم نخواهم کرد

          به بیراهه نخواهم رفت

    اری..........

                  برف تو را رسوا می کند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م جعفری  | 

دیدی دلم شکست


دیدی دلم شکست...

      دیدی که این بلور درخشان عمر من!

                                              بازیچه بود...

      دیدی چه بی صدا دل پر ارزوی من

                    از دست کودکی که ندانست قدر ان

                                           افتاد بر زمین

                 دیدی دلم شکست...

 

             

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م جعفری  | 

مرگ عشق


 
 

  اشتباه نکن...

           گور  این عشق هزار سال پیش

                کنده شده بود

                        من و تو همه ی این سال ها

      چه خنده اور

                   سرگرمه بزک کردنه جنازه اش بودیم.......!!!

 

                  

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م جعفری  | 

خود غلط بود ان چه می پنداشتیم


 
 

    چند روزیست که حالم دیدنیست

               حال من از این و ان پرسیدنیست

      گاه بر روی زمین زل می زنم

 گاه بر حافظ تفعل می زنم

                         حافظ دیوانه فالم را گرفت

      یک غزل امد که حالم را گرفت

                ما ز یاران چشم یاری داشتیم      

                    خود غلط بود ان چه می پنداشتیم

                    

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م جعفری  | 

خواب سپید من


 
 

     کسی بیدار نیست

            و من که تنهایی را

                        با چهره شکسته خود

               پیوند داده ام

 در بی اعتباری این لحظه های پوچ

                        شب را و سیاهی را

             فریاد می کنم

 دیگر کسی مرا

             که سالهاست مرده ام در خویش

              با فصل گل

 با فصل عشق

         و با فصل افتاب اشتی نخواهد داد

      کسی بیدار نیست

                 و شهر در خواب رفته است

                        و ادم ها در کسوت مردگان

              مرگ سپیده را

                            پیغام می دهند

         اه می بینم می بینم

           این شهر

                     ان شهر زنده نیست

   و من در زمستان برفی غمگین

                      خواب بهار می بینم

          و با چهره شکسته خود

         تصویر عشق را

            بر روی اب های راکد مرداب می کشم.......!!!

 

                                                                      

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م جعفری  |